آرشیو      پایگاه های دیگر       ارتباط با مدیر پایگاه       صفحه نخست

 

 
 

 

دوستان عزیز! در راستای غنی سازی سایت المذهب بر آن شدیم تا با تنوع دادن به مطالب و موضوعات این سایت طبق حوصله و نیازهای خوانندگان فهیم این سایت، هماهنگ شویم .

این لینک ویژه خوانندگان است. تنها دل نوشته های شماست که در اینجا به نمایش گذاشته می شود .

دل تنگ،  بهترین بهانه برای پر بار سازی این صفحه است. منتظر دل نوشته های شما هستیم .

با تشکر

 مدیر سایت المذهب

*********************

به تو باز می گردم يار قديمی من!

باز هوای بیقراری به سرم زده که یاد این دفتر سپید رنگ دوست داشتنی را کرده ام...

بی وفا نبودم... یقین بدان اما... بی حوصله شاید... بی خیال شاید... بی حواس شاید...

نمی دانم.

دل در پی چیزی ... کسی... جایی شاید می گردد.

خسته است و تنها باز!

هی هوای یاران قدیمی سرم را به بازی ناتمامی گرفته است...

هوای قلم زدنی بی هدف...

هوای مهرپاشی های دورادور دوستان صمیمی و ساده..

هوای آرامش..

نیمه شب...

چای نیمه گرم ...

و نسیم ملایم دم صبح پاییزی

به من بازگردید ترانه های بی صدای تنهایی...

قلم

شب

سکوت

و هوای محبت لیلی بی مجنونم

رهایی...

کاش می شد بی دغدغه و ساده پرید..

بال و پر گشود...

اوج گرفت و رفت.

زندان ... سراچه ی غریبی ست.

دنیا را می گویم و حصاری که در پیله مرا گرفته و می فشرد.

می خواهم باز هم به تو برگردم .. آرام و تنها در پیله ام لانه کنم... و باز در و دروازه ببندم...

فشاری مطبوع بر گلویم سنگینی می کند.

گویا کهنه بغضی ست که سخت دست بر غربت چشمانم زده است و هی بی ملاحظه می فشرد...

پس از این فشار سخت و سنگین خاک

چه جوانه ای خواهد شکفت؟

چه گلی بر سر خواهم زد؟

چه میوه ای محصول خواهد بود؟

خدا داند و من که زیر این فشار له نشوم و نگندم...

اینک این دست یاری من...

در برش گیر.

تا ساعتی دیگر.... به یاد مسیحا... ماه را نگاه کن 

                           تو نيز، مرا ياری می کنی؟                                                    27/07/1387

بی قرارم ...بی قرارم

می خواهم بروم... می خواهم بمانم...

دارم در ترانه ای مبهم زاده می شوم.

گونه هایم گر گرفته است، تشنه نیستم

می خواهم تنها بمانم.

در اتاق را آهسته ببند.

شب پیش، خواب باران و پاییز نیامده را دیدم

انگار که تعبیر تمام رفتن ها، بازگشت به زادرود شقایق است.

چرا زبان خاموش مرا کسی در لهجه های اینهمه جنوب در نمی یابد؟

نه... دیگر از آن پرنده ی خیس............

از آن پرنده ی خسته...                             خبری نیست.

امروز هم کسی اگر صدایم کرد؛ بگو خانه نیست...

بگو رفته است شمال

می خواهم به جنوب بیندیشم

می خواهم به آن پرنده ی خیس...

به آن پرنده ی خسته...

به خودم بیندیشم..

گاهی اوقات مجبورم حقیقتی را پس گریه های بی وقفه ام پنهان کنم.

همین خوبست...............همین خوبست................همین خوبست.

از بی قراريهايت بگو؟؟؟                   14/7/1387

آدمی هی آدمی!!!!

آرام بگيريد .. به نوبت.. يك به يك مي‌سرايمتان.

مگر به قول من شك داريد؟

واژه به واژه… قدم به قدم.

اينهمه عجله براي چيست؟ اصلاً چه كسي به شما قول داده كه خواهد خواندتان كه اينهمه براي سروده شدن، بي‌تابي به خرج مي‌دهيد؟

چه؟… چه گفتيد؟ تنها توقعتان فقط سروده شدن است؟

خوانده شدن هدف نيست؟… چه شاعرانه!

باشد .. قبول.

باز مي‌گويم و مي‌گويم و مي‌سرايم.

تنها از اين به بعد بايد با همان علامت مخصوص به درآييد تا بال پروازتان دهم؟ باشد؟؟ قول؟ پس بگوييد بسم الله..

يكي‌بود يكي نبود… زير اين آسمون كبود؛ وقتي كه هيچكس نبود، فقط و فقط يك وجود فرياد مي‌زد.

و مي‌پرسيد چه كسي مي‌آيد عاشق من شود؟

ولي هيچكس جواب نمي‌داد.

باز فرياد زد… پرسيد… صدا زد… صبر كرد.

باز هم صدايي بلند نشد؛ پس دست به كار شد تا خود؛ با دست خودش عشاقش را بسازد. و ساخت. معجوني از آب و خاك

آدمكي بود ساختة خودش؛ خود نيز حيرت كرده بود.

چه بي‌خطا و چه زيبا! نگاهش كرد.. غرق لذت شد.

وه كه اين آدمك هيچ كم و كسري نداشت … باز صدا زد و پرسيد :

تو زا با دو دست خويش آفريدم ؛ مي‏آيي عاشقم شوي ؟

مي‏آيي بشناسيم ؟ مي‏آيي تا ابد با من باشي ؟!

باز صدايي نشنيد … صبر كرد … ولي نشنيد …

دست كرد و سينه ي آدمك را دريد … قطعه گلي را برداشت و نظري انداخت … آهي از دل بركشيد و قطعه گل شروع به تپيدن كرد … چشم آدمك باز شد … و تـو را نگاه كرد … تو هم نگاهش كردي … لبخندي زد … لبخندي زدي…

و آرام گفتي : منم آن گنج مخفي كه دوست داشتم كسي بشناسدم … آفريدمت … خلقت كردم … تا بشناسيم … تا عاشقم شوي … يا حتي جانشينم …

مي‏آيي … با من ؟ مي‏آيي عاشقم شوي ؛ تا تو را مثل خود كنم ؟

نگاهي به تو كرد و نظري به اطراف … عشق ممنوعه ؛ عجب قشنگ خودنمايي ميكرد … جلوه اي آراست ؛ برقي زد … نقد بودنش را به رخ آدمك كشيد … آدمك نيم‏‏نگاهي به تو كرد و لبخند تو كه هنوز بر لبانت بود ؛ ايستاد و نيم‏نگاهي به عشق ممنوعه ،

دلش ضعف رفت …

يك چشمش را بست تا سنگيني بار نگاه تو نيازاردش …

يك گوشش را هم گرفت تا گرماي نفست را نشنود …

رو به تو كرد و عقب عقب رفت ؛

عشق ممنوعه … هنوز جلوه نمايي مي‏كرد و مي‏رقصيد ؛ آدمك ديگر رسيده بود به جايي كه بتواند آن چشمش را هم باز كند … و گوشش را آزاد …

نگاهي كرد … ديگر حتي سايه ي تو را هم نمي‏ديد

جستي زد … دهانش را براي بلعيدن عشق ممنوعه باز كرد …

تو قطره اشكي ريختي … ولي او نديد ، چون دو چشمش را بسته بود تا مزه ي عشق ممنوعه را بيشتر و بهتر بفهمد …

دهانش را باز باز كرد تا عشق ممنوعه ، خوب در دهانش جاي بگيرد … آنرا محكم به دندان گرفت و آسان بلعيد …

خورشيد رو به غروب مي‏رفت … عشق ممنوعه باز هم جلوه نمايي

مي‏كرد

و آن پايين تر …

آدمك …

عريان و پشيمان قلبش را به دهان گرفته بود …

(منظور از آدمك يك نماد است از بشر)

                                 عشق ممنوعه!!!                              20/06/1387

سلام يار آسمانی من

با تو سخن میگویم بسان سنگ صبوری که صبورانه مرا می شنود و با شش دانگ جانش تسلی خاطر خسته من میشود.

روزگاری بس غریب است قبول داری ؟

گاه میگویند روزگار مرگ آدمیت است و برخی هم می گویند نه ! تولد آدمیت و دیگری می نویسد نه مرگ و نه تولد که برزخ آدمیت است !!

نمیدانم چه دورانی است فقط می دانم که دورانی بس فتنه انگیز است !

هیچ چیز سر جای خودش نیست  براستی چرا اینگونه شده است ؟!

دوست خیالی و آسمانی من  کمکم کن تا بدانم  که چه باید کرد و چه میشود نمود ! ؟

منتظر پاسخت هستم مرا در خانه پاسخت میهمان کن .

خدا یارت

تکانه ی دل

اهل كام و ناز را در كوي رندي راه نيست

ره رويي بايد جهان سوزي نه خامي بي غمي!

ديگر بس است آنچه از تو غزل خواندم آنچه نوشتم، آنچه بوييدم.

هي آشناي دور از دسترس ، بخدا من تقصيري نداشتم. اما دل همچنان شكنجه مي كند. مي سايد، سرزنش مي كند و گاه به گريه مي اندازد. چقدر بد قلق است اين كودك شش ماهه‌ي عجول.

 هاي ناصبور من،

 هاي زود شكننده‌ي نازك، اندكي صبر ... چه ناشكيبا!

اين نا شكيبايي و نازكي از هيبتت مي كاهد.

 آه كه كاش تواني بود.

 كاش قدرتي بود تا مي توانستم لگامت در زنم و مهارت سازم.

 اميدوارم آبرويم را نريزد دل.

اي كاش حتي هاله اي نبود حائل بر كلماتم و رد ياب قلمم تا مي توانستم بهتر و شفاف تر از آنچه هست بنگارم. اما حال بي توجه به تمامي هاله هاي پيدا و پنهان وجودم مي نگارمت. گرچه تو آني نيستي كه من اكنون مي نگارم. تو نيستي اما تنديسي هستي كه قلمم را خوب خوب مي تراشد. از بودنت سپاسگزارم.

چونان بتي خودساخته و خود پرستيده! من به “ او” و ”اوها” ارزش مي دهم، بالايشان مي برم، تقديسشان مي كنم و آنگاه بندي يك نگاهشان مي گردم و آنچنان دل تنگ كه اگر لگام بر دل نزنم و رامش نسازم آبرو بر باد مي دهد!

 اما کجاست "اوی" حقیقی؟

تو كه هستي؟ چه هستي؟ يك عشق… من كه ام؟ چه ام؟ يك عاشق. عاشق بودن چه حسي دارد؟

بازگوكردنش آب در هاون كوبيدن است… من از همه‌ي اين تكانهاي گاه و بيگاه دل ديگر خسته ام.. صاحب خانه اي بايد…

صاحب واقعی خانه  ی دل

 ديگر تمام.

والسلام. 

*********************

به گوشه چشمي …  

 نگاهي آرام كن دلم را ؛

نه دل خودت را بگير

به تو ميسپارمش

ســـــــلــام

نا آشناي من ؛ سلام

دوباره كم پيدا شده اي

ديدن دويدنهاي مكرر من ؛ اين نفس نفس زدنهاي پي در پي ، اين چشم كشيدنها اين التماس كردنها در پي تو ،

لذت دارد نه ؟!

و تو ؛ هي از

از دوردستها ؛ آن بالاترها ، مرا به نظاره مي‏نشيني و مي‏خندي نرم

عجب آشفته بازاريست اينجا !! باشد .

نازت را هم خريدارم و اين پوز خندهايي كه گه گاه به من مي‏زني

عزيز دل!

باز آشفته ام و بهانه گير ؛ دل من ؛ دل دل مي‏كند .

ديگر قرار ندارد دستش را بگير و ببر

اين امانت چند روزه را ، بازش بستان و مرا از غمش رها كن

بــي دلـــم كــن.

مي‏خواهم آزاد و رها ، فارغ از همه هر چه دل و دلگرفتگي و دل مردگي بروم

آنجا كه نه آبي است و نه آدمي

نه آشنايي كه توقع سلامي داشته باشد ، نه هياهويي

منتظر جواب

نه رسمي محتاج پاس داشتن

نه سنتي مشتاق احيا شدن

كوله بار ، نمي‏خواهم سفره راه ، نمي‏خواهم

هيچ نمي‏خواهم

چند حبه قند دلي پر از عشق و يك پياله از همان رؤياي شيرين هر روزه مرا بس ، كه تا آنسوي دنيا بروم

زير

نگاه گرم تو

مي‏خواهم نفس بكشم بدون همنفس

مي‏خواهم راه بروم بدون همراه

مي‏خواهم سفر كنم بدون همسفر

مي‏خواهم تنها باشم مي‏خواهم تنها باشم

اين تن خسته ي من و آغوش امن تو

در برم گير

*********************

شايد از خودم در فرارم ، شايد از عشق

عشقی که روزگاری به پایش می افتادم تا چند لحظه ای میهمان قلبم باشد،   اما حالا .... دیگر دیر شده است!  

تو می خواستی زمانی زمین را با آسمان گره بزنی ، پیوندی که دو عالم را با خود داشته باشد و اینک تازه می فهمی که زمین با آسمان  خصومتی دیرینه و بهبود ناپذیر دارد .

تنها آخر شبها  می توانستی با یک نگاه به آسمان لحظه ی برخورد زمین و آسمان را نظاره گر باشی . مثل گذشتن شب از خط صبح یا صبح از مرز شب. اما این فرصت هم حالا دیگر زیاد بدست نمی آید، می ماند تنهایی که مدتی بود با تو قهر کرده بود.  همان غربت صمیمانه ای که گه گاه از تو سراغ می گرفت، نمی دانم چه کرده بودی که فراموشت کرده بود و در پی آن قلم که همیشه بعد از بوسه زدن به آن به کرنشش وا می داشتی.

......حالا... پس از آنهمه دوری، بی وفایی، و جدایی هنگامه ، هنگامه ی  وصل است. بازگشت غربت، تنهایی و قلم این سه یار قدیمی بهایی دارد که گرچه سخت... اما ناممکن نیست.

حالا بعد از آنهمه فراق...،

 دلتنگی دوباره احوال پرس تو بود.

 غربت سراغت را می گرفت و فراق این بظاهر دوستانت را به رخت می کشید. دیر فهمیدی.... اما بالاخره فهمیدی. این آشنایی ها، این دور هم بودن ها... این دوستی ها و صمیمیت ها را به پای تو ننوشته اند، هرگز ننوشته اند.

اکنون بگریز. از تمام آشنایی ها، وصل ها، پیوند ها، بگریز از هرکه دوستش داری و هرکه می پندارد دوست توست.

بگریز از وصل، از مهر، حتی از لبخند که آنها را برای تو طلسم کرده اند.

 بگریز از هرآنچه تو را با دل آرامی و دل گرمی پیوند می دهد که دروغ است دروغ، اینها کذب است برای تو.

چون حبابی ناماندگار، باور نکن.

 تنها؛ پی جوی وفا و گرمی تنهایی هایت شو، غربتت را از دست نده و دل تنگی که دیگر جای خود دارد.

در این میان... اگر اشکی گونه هایت را نوازش داد، چه بهتر وگرنه گوشت از درددل‌های دل های دردمند و تنگ غافل نماند

 و شب......

شاید اگر به پایش بیفتی و قسمش دهی؛ باری دیگر، لحظه ی آشتی زمین و آسمان را به تو نشان دهد.

قسمش ده؛

به پایش بیفت؛

لحظه ی آشتی کنان را ببین.

 *********************

سلام تنها خواننده ی درد دل های قدیمی من...

سلام

روزهایمان سخت و طاقت فرساست اما نگاهمان همچنان دوخته به آسمان

ای خدا...

می گویی حرف بزن ..

می گویی بنویس..

اما من... زیر فشار این بارها... با کمری خمیده... دوست دارم نگاه کنم.

زیر نگاه آرام خداوند... تا ببینم چه می کند قدرت لا یزالش با ناتوانی ما در پرواز.

دستم به نوشتن نمی رود.

دلم... نمی داند چه حالی دارد؟ به عمقش که نگاه می کنم آرام آرام است.

اما در سطح آن موج های سرکش فراوان است..

دلمان خسته...

کمرمان خمیده..

دلهایمان شکسته..

نگاه هایمان منتظر....

دستهایمان بر دعا

دستهایمان بر دعا

و دلها... نگاه ها... پر امید...

چیزی بگویم؟؟

بیشتر یادم کن...

آری.. حال که تو تنها خواننده ی این نوشته های پراکنده ی پر دلواپسی هستی... بیشتر یادم کن.

تنها خواننده ی نگاه نگران من...

عزیز من!

تا صحبتی دیگر.... باز هم به قول هیوا.... ماه را نگاه کن!

... و گویا زندگی تنها یک معجزه است!

هیچ باور می کردی میان رفتن و ماندن به اندازه ی مویی فاصله است؟!

هیچ می دانستی هرگاه می خواهی از پله ای بالا روی باید دست کم یک پایت را از زمین برداری و به مدت چند ثانیه تکلیف این یک پا مشخص نیست تا هنگامی که آن را بر روی پله ای بالاتر قرار دهی و هیچ می دانستی هرگاه می خواهی  پرشی کنی به ارتفاع باید هر دو پایت را به مدت چند ثانیه از زمین برداری.... مدتی در بین زمین و هوا سرگردان خواهی ماند اما دوباره هر دو پایت را محکمتر از قبل برزمین  خواهی گذاشت اما خیلی بالاتر یا جلوتر از مرحله ی قبل ...

زندگی همین است ... گذاشتن قبلی ها.... در انتظار مراحل بالا خوش بینی به آینده و قدرت ریسک کردن... آری عزیز من شهامت ریسک کردن.

حالا ما در پرشیم... هر دو پایمان را برداشته ایم و به سوی جایی که خوش گمانیم در پرواز... در این لحظه که به آسمان نزدیک تری... دعا کن.

دعا کن هر دو پای خود را در جایی محکم بر زمین بگذاریم.

ما زنده به آنیم که آرام نگیریم

موجیم که آسودگی ما عدم ماست

آسمان آبی ست.

آرام است.

زیباست.

حالا که آسمان اینقدر آبی اینقدر آرام و این اندازه زیباست... پس چرا به پرواز نیندیشیم؟؟

آرام می نشینم بر لبه ی دیوار... تو هم می نشینی... هردو ما به پرواز می اندیشیم می دانم. از دانه هایی صحبت می کنی که ریشه در زمین دارند. نه اینکه تنها سیرمان کنند و تمام شود. بلکه سیرمان کنند و پروازمان دهند و بمانند.

می گویی " حالا که آسمان اینقدر آبی... اینقدر آرام... و این اندازه زیباست... چرا به پرواز نیندیشیم؟"

راست گفت آن عزیز دل که یاد آوری کرد: پرواز را به خاطر بسپار .........پرنده مردنیست.

یادت هست؟ آن روز ها که باران بود... باد بود... بوران و برف بود...

کنار دیوار کز می کردیم بال در بال هم و هی آرزوی بهار و آفتاب را در خیال می پروراندیم و گرم می شدیم. آن امیدهای فردایمان بودند که گرممان می کردند و من و تو در همان آغازی که بهم پیوستیم هردو تنها بودیم... و شاید تنها همین بود که ما را در آغاز بهم گره زد و در کنار هم نگاه داشت.

اما حالا که مدتها گذشته... اگرچه ما هنوز دو تنهاییم اما خیلی بهانه های دیگر برای کنار هم بودن را داریم... آری پرواز... و کاشتن همان دانه ها که چشم امید ما و هزاران پرنده ی دیگر به آنهاست.. دانه های ریشه دار... دانه های پربار... برای محصولی پربار... برای امروز و فردا.

تو .... هی پرنده ی کوچک من! که در پی آنی که با من زمین را به آسمان پیوند دهی تا دیگر نگران باد و طوفان خانه ی اصلیمان نباشیم... بامن می آیی؟

حالا که اینقدر آسمان آبیست... هوا عالیست.... خورشید طلوع کرده و صبح دل انگیز شده ... وقت، وقت کاشتن است. فرصت پرواز است... هنگامه ی تشکر است!

بیا تا فرصت از دست نرفته شروع به کاشتن کنیم... دانه هایی ریشه دار. شروع به ساختن کنیم. خانه هایی ریشه دار و از خانه ی کوچک و صمیمی خود میانبری بزنیم به سوی آسمان!

باز هم می گویی... باز هم می گویم... روی بام خانه نشسته ایم و به آسمان نظر انداخته ایم :

حالا که آسمان اینقدر آبی اینقدر آرام و این اندازه زیباست... پس چرا به پرواز نیندیشیم؟؟

*********************

سلام عزيز دل..

یاد آور روزهای بی کسی... روزهای تنهایی... روزهای آفتابی یا پاییزی..

سلام

چقدر نوشتن خوبست.

چقدر نوشتن زیباست.

همچون نفس کشیدن.

همچون آه کشیدن.

یا تنها نظاره کردن و سر تکان دادن..

 این را خوب می دانم که این مدت زمان طولانی ننوشتن .بغضی گریز ناپذیر در گلویم خانه کرده و بی قرارم. دوست دارم دو سه خطی را تنها باشم و بنگارم.. و باز انتظار چشم های زیبای تو را بکشم که آنها را می خوانند و می خوانند ...

این روزها که در دلواپسی های پی در پی  امروز و فردایم گم شدم.. تو را می جویم.

تا از تو قرار دل طلب کنم. بی قراری بد دردیست. بی کسی بدتر. چه خوب که در این بی قراری ها تو را دارم و دست نیازم تنها به سوی توست اگرچه قلبم کوچک... و نگاه پر التهابم به آسمان بی انتهای تو

چقدر دوست داشتم به دعوتی لبیک می گفتم و آرامشی نوین و فراگیر را زیر نگاه مستقیم تو تحویل می گرفتم..

می گویند آنجا بی آنکه بخواهی بدنت پر می شود از عمق خوبیها.. من نمی دانم... من هیچ نمی دانم اما او که می دانست زیر نگاه تو چه چتری برپاست وقتی نامش را نخواندی از غصه تب کرد!

من اما هیچ نمی دانم.

مات و مبهوت تنها نگاه می کنم و می بینم که هنوز آماده ی بوسیدن قدم های تو نیستم

او اما گریست

او اما تب کرد

او اما حتی دیگر حرف هم نزد... و من چقدر دلتنگم.. من هنوز در انتظار دعوتم.. من هنوز در ابتدای لبیکم.. من هنوز منتظرم... او اما.........

یاریمان کن ای عزیز زیبا

**********

دلم را بشکن

در دعواهاي ما جاي اشك خالي ست ... در دوستي هاي ما جاي قهر!

هرگاه خواستي برايت سير اشك بريزم، يايك دشت قلم بسرايم، دلم را بشكن.

دلم را بشكن عزيز تا از ميان خرده شكسته‌هاي اين نازك دل مهر را بجويي.

دلم را بشكن ... دير زماني ست گرفته و بارانيم و شكستني در كار نيست.

قهري نيست،

خشمي،

دوركردني،

از خودراندني، ...

دلم را بشكن تا باز قلمم را به من بازگرداني.

 تشنه لب بر لب آب مي‌روي و تشنه‌تر باز مي‌گردي و همچنان بندي بند و قافيه‌اي!

همچون هنگامه‌هايي كه ماه را به انگشت اشاره‌اي به تو مي‌نمايانم و تو حيران و سرگردان چنيش بندهاي سرانگشتاني!! افسوس كه اين خرد نگريهايت سرانجام روزي به بندت خواهد كشيد...

 مراقب نباش...

دلم را بشكن

مراقب نباش..

چونان ديگران دلم را بشكن.

 گنجهايي در دل شكسته‌ي من نهان است.

پرنده ی پر قيچی

از كجا شروع كنم؟

از اول؟؟

 از آخر؟

 از نيمه؟؟

چه كسي را ديده‌اي تا به حال كه فكر نكرده قلم بر كاغذ نهد و به اميد خدا بسپارتش تا هركجا خواست با او برود و هيچ نفهمد كه چه نوشته؟؟ تنها آن لحظه متوجه شود كه دوباره برگردد و كاغذهاي سياهش را به سرانگشتي مرطوب ورق بزند..
مي‌گويند: “ آنچه آن خسرو كند شيرين بود”

عده‌اي ديگر مي‌گويند: “تا شيريني را چه معنا كنيم”.

كلمات تنها نماد هستند… گاهي اوقات يك شيريني مي‌ تواند در تلخ‌ترين وجه خود قرار بگيرد و تو.. محصور و اسير در ميان بازوان واژگان مجبور باشي “شيرينش” بنامي. و برعكس.

پس باز هم برگرديم به گريز. اصل زندگي..

گريز از بايدها.. گريز از زنجير اجبار كه بي‌اختيار به پاي من و تو بستند و گفتند راه برو… امر كردند بدو… خواهش كردند پرواز كن.

و تو بالهايت را به هم زدي..

محكم تر… محكم تر…

آنقدر كه آسمان دور سرت شروع به چرخيدن كرد.

خنديدي.. به اوج شعف و لذت رسيدي. و فرياد زدي..: من پرواز كردم. عروج.

آنقدر غرق در آسمان مه آلود دور سرت بودي كه حتي لحظه‌اي سر را به پايين خم نكردي تا ببيني كماكان در زميني…. و پاها در زنجير.

تا بعد.